یکشنبه17آبان 94؟(روزها می گذرند...)
با سلامی مجدد و بازگشتی دوباره. گاهی فکر می کنم همیشه نباید شاکی بود و همیشه نباید آغاز کلام با خستگی و بدون انرژی آغاز شود. گاه شاید برخلاف امواج بود گاهی شاید باید به همه خستگی ها پشت کرد زمان را نادیده گرفت به بودن فکر کرد به با هم بودن ، گاهی باید اندکی هم که شده ازداشته هایمان لذت ببریم از لبخند کودکمان از چای عصرانه با همسرمان، از دوره ای کوچک میان دوستانمان از همان گفتگوهای دم مهد با همکارانمان از همه چیزها نباید ساده گذشت شاید روزی رسد که حسرت همین روزهای خودمان را داشته باشیم...
هفته ای که گذشت هفته ای پر از فعالیت و کار بود. تب پسرم از دوشنبه پیش، که مجبور شدم تا آخر هفته اداره نرم. اومدن خانواده عزیزم به همراه عمه مهربانم به تهران و من تنها تونستم در یک وعده از آنها پذیرایی کنم.
پسرم که سه روز و سه شب تب داشت و من مجبور بودم شب ها بیدار بمونم . در تمام روز هم به من چسبیده بود و لحظه ای مرا رها نمی کرد. گاهی وقت ها مانند دوران نوزادی اش با سر بر سینه ام می خوابید.
دخترک زیبابم این روزها بزرگتر از قبل شده و خانم تر. هر چند گاهی اذیت هایی می کنه اما من نگاهش رو به دنیا نمیدم . عاشقشم وقتی خودش برام لوس می کند. اونم کل آخر هفته رو با زن دایی مینا مشغول بود. زن دایی جون هم براش یه خرگوش سفید که سری قبل قول داده بود آورده بود.
پدرم و مادرم! این روزها احساس می کنم که بسیار شکسته شده اید.ای کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم. کاش همیشه جوون می موندید من جوانی ام رو به قیمت پیری آنها به دست آوردم چه جوانی ای؟؟!!!!
بر من ببخشید جملات گسسته اند. خود میدانم که درون پر ز آشوب دارم. نمیدانم آرامش خویش را در میان کدامین هیاهو به وام داده ام...



یکشنبه17آبان 94؟(روزها می گذرند...)
